X
تبلیغات
مامایی ایلام


























مامایی ایلام

بهمن 88

برگزار کنندگان جشنواره ی بین المللی غذای سیدنی، دست به ابتکار جالبی زده بودند. در این جشنواره پرچم کشورهای شرکت کننده با غذاهای محلی آن کشور درست شده بود و از این غذاها در آگهی های تبلیغاتی جشنواره هم استفاده شده بود. در زیر تعداد 14 تصویر از این پرچم ها را می بینید

Italy
ایتالیا


Greece
یونان

India
هند

Japan
ژاپن

Brazil
برزیل

Switzerland
سوییس

France
فرانسه

Vietnam
ویتنام

China
چین

Indonesia
اندونزی


Australia
استرالیا


Korea
کره


Lebanon
لبنان


Spain
اسپانیا

 
نوشته شده در سه شنبه 1389/06/30ساعت 21:37 توسط مریم|

سلام دوستای گلم.امیدوارم تابستون خوبی رو پشت سرگذاشته باشید.

خواستم بگم که کلاسای کارآموزی این ترممون از پنجشنبه ۸مهر شروع میشه ویادتون باشه یه واحدیه و غیبت بیش از یک جلسه باعث حذف درستون میشه.

بقیه کلاسا هم از شنبه ۳مهر شروع میشن.

دلم واستون یه ذره شده.۳مهر میبینمتون.

فعلاخدانگهدار

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/23ساعت 10:58 توسط نیکان|

سلام به همکلاسیهای گلم و هم دانشگاهیای خوبم

بازم مهر شد شروع یه ترم جدید.تابستون چطور بود؟؟

برا من که...

امیدوارم به شما خوش گذشته باشه!دوستای من که هیچ کدوم تابستون حتی به وب سر نزدن که یه نظر کوتاهم بدن چه برسه به پست گذاشتن!!!البته نیکان جونو نمی گم که اون در حقم خواهری کرد یه بار نظر داد!!!

شروع ترم جدیدم پیشاپیش به همتون تبریک می گم و یه تبریک مخصوصم به دوستای خوب جدیدالورودمون با آرزوی موفقیتتون در سال ۸۹Reading a Book

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/22ساعت 10:58 توسط مریم|

نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/18ساعت 23:24 توسط مریم|

نمايش اندازه واقعی
آيا ميدانستيد که در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده
A statue in a park with a soldier on a horse with it's 2 feet in the air means
the soldier died in combat.
If the horse has only 1 foot in the air,
 the soldier died of injuries from combat.
If the horse has all 4 feet on the ground, the soldier died of natural causes.

نمايش اندازه واقعی
آيا ميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند: Kan Ghu Ru که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است. در حقيقت منظور بوميان اين بوده که "ما منظور شما را نمي فهميم".
When the English settlers landed in Australia, they noticed a strange animal that jumped extremely high and far.  They asked the aboriginal people using body language and signs trying to ask them about this animal.  They responded with  ''Kan Ghu Ru''  the English then adopted the word kangaroo..  What the aboriginal people were really trying to say was
''we don't understand you'',   '' Kan Ghu Ru''.

نمايش اندازه واقعی
During historic civil wars, when troops returned without any casualties, a writing was put up so all can see, which read "0 Killed". From here we get the expression "O.K." which means all is good.
 آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود: تعداد تلفات صفر
 ريشه OK از اين اصطلاح است.

نمايش اندازه واقعی
The muscles in your heart have the strength to shoot your blood 10 meters in the air
 آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

نمايش اندازه واقعی
Elephants are the only animals that cannot jump 
آيا ميدانستيد فيلها تنها موجوداتي هستند که نميتوانند بپرند

نمايش اندازه واقعی
The bodys strongest muscle is our tongue
آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

نمايش اندازه واقعی
It is impossible to suck your elbow.
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟

نمايش اندازه واقعی
  p80% of the people who read this will try to suck their elbow
 آيا ميدانستيد که: 80% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند
 آرنجشان را ليس بزنند؟

نمايش اندازه واقعی
It is impossible to sneeze with your eyes open
آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

نمايش اندازه واقعی
Butterflies taste with their feet
آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي پروانه روي پاهايش قرار دارد؟
نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت 3:6 توسط مریم|

My Wife Navaz Called,

'How Long Will You Be With That Newspaper?

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?

 

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

 

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

 

My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

 

Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.

 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

 

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful

Of This Curd Rice?

 

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

 

Just For Dad's Sake, Dear'.

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.

 

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

 

'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.

 

But, U should....' Ava Hesitated.

 

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

 

'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

 

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.

 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

Now I Became A Bit Anxious.

'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.

 

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

 

Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'

 

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

 

 

'No, Dad.  I Do Not Want Anything Expensive'.

Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.

 

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

 

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

 

 

I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.

 

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

 

All Our Attention Was On Her.

'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

 

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام موهام رو کاملا تیغ کنم. همین یکشنبه

 

Was Her Demand..

'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible!'

'Never in Our Family!'

My Mother Rasped.

'She Has Been Watching Too Much Of Television.  Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'

 

تقاضای او همین بود.

 

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه موهاش رو تیغ کنه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'

 

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

 

'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'

 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

 

I Tried To Plead With Her.

'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.

 

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

 

Ava Was in Tears.

'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.

 

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت

 

It Was Time For Me To Call The Shots.

'Our Promise Must Be Kept.'

 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.

 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

 

'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.

 

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

 

Ava, UR wish Will B Fulfilled.'

 

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

 

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

 

On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..

She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.

 

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

 

Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,

'Ava, Please Wait For Me!'

 

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

 

What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.

'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.

 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه

 

 

'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'

Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,

And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.

 

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

 

He is Suffering From... Leukemia'.

She Paused To Muffle Her Sobs.

'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.

 

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

 

نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.

But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!

 

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

 

Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

 

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

I Stood Transfixed And Then, I Wept.

'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........

 

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

 

 

"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms

But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love!!"

 

 

 

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستند که آنطور که می خواهند زندگی می کنند. آنها کسانی هستند که خواسته های خود را بخاطر کسانی که دوستشان دارند تغییر میدهند

نوشته شده در شنبه 1389/06/13ساعت 3:5 توسط مریم|

   طالع بيني چيني

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما از آن لذت ببرید  
 
اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت
   
پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد
 
نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد


مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيش از حد فكر نكنيد
 
به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد
 
 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد
 2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد
 5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد

در جلوي هر رديف نام يك ترانه))

  
                             و حالا کلید رمزگشایی این بازی


1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد
 3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهید داشت))
 4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)
 8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد
 
                                       واقعا شگفت آور است!

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت 2:11 توسط مریم|

از فرصت ها استفاده کنید!

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!
 

------------ --------- --------- -------

آزمون عشق

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

------------ --------- --------- -------

دو روز مانده به پايان جهان...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

------------ --------- --------- -------

فاصله
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

------------ --------- --------- -------

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت 1:56 توسط مریم|

خنديدن يک نيايش است
برای مشاهده عکس ها در ابعاد واقعی بر روی آن ها کلیک نمایید.
 
نمايش اندازه واقعی
خنديدن يک نيايش است اگر بتواني بخندي،آموخته اي که چگونه نيايش کني هنگامي که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادي بلرزد، به آرامشي عظيم دست مي يابي!

نمايش اندازه واقعی
بگذار خنده ات خنده اي از ته دل باشد.چنين خنده اي پديده اي نادر است! کوتاه ترين راه براي گفتن دوستت دارم لبخند است!

نمايش اندازه واقعی
شادي اگر تقسيم شود،دو برابر مي شود! غم اگر تقسيم شود،نصف مي شود!

نمايش اندازه واقعی
يادت باشه!انسان هاي خندان و شاد به خداوند شبيه ترند!

نمايش اندازه واقعی
فراموش نکن!همين لحظه را،اگر گريه کني يا بخندي!بالاخره مي گذرد،امتحان کن!

نمايش اندازه واقعی
بهشت يعني،شادي،خنده،سرور و شعف!

نمايش اندازه واقعی
با شادي خدا را و ضيافت زندگي را تجليل مي کنيم

نمايش اندازه واقعی
سرور و شادي،خداي درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلي مي شود!

نمايش اندازه واقعی
مطمئن باش هميشه يکي هست که عاشق لبخند تو باشد
نوشته شده در دوشنبه 1389/06/01ساعت 15:45 توسط مریم|


آخرين مطالب
» “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”
» یادگار
» شماها یه همچین باباهایی میشید...بعله ه ه ه
» دخترم روزت مبارک ....
» قرارمان .....
» بدون شرح
» هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی ...!!!!
»
» گذشت ...
» 5می مصادف با 15 اردیبهشت,روز جهانی ماما مبارک

Design By : Pichak